تبليغاتX
...رد پای قلم

...رد پای قلم

 

خسته بود..

قلمش را انداخت و سرش را روی میز گذاشت ...

سکوت کرد وکمی ارام شد ولی...

صدایی یکنواخت و ازر دهنده سکوت را میشکست ٬ تیک تاک ٬ تیک تاک...

سرش را بلند کرد و به ساعت نگاه کرد ٬ صداش در اومد :

ـ  واااای تو خسته نشدی؟ یه دقیقه فقط یه

دقیقه بایست ٬ ثانیه ای ارام نمیشی ٬ زمان بایست  ٬ چرابازم داری میری ؟ از همون ازل گذشتی و

و رفتی٬ میخوام به کارم برسم امسال هم گذشت ... فردا عیده...

 

روش را از ساعت برگردوند و از پنجره ی اتاقش برون را نگاه کرد ٬

 مرد هم در حال رفت و امد بودند و بیخیال به این طرف و ان طرف میرفتند...

انگار هیچ کدومشون نمیدونستن که داه تموم میشه ٬ امسال هم داره تموم میشه...

یا شاید ٬ میدونستن و برای رسیدن به این پایان انقدر عجله داشتند ...

 

امسال هم گذشت زیر کارنامهاش مهر زدند " تنبل ترین شاگردکلاس زمان " و اون بازهم بی خبر

 از فرصت های بزرگی که داره از دست میده سرش را گذاشته بود روی میز و کارای عقب مونده اش 

را مرور میکرد و عاجزانه از زمان میخواست که نره !

 ـ چرامیری تابستون که گذشت رفتی و نذاشتی از گرمای خورشید  و تعطیلاتش لذت ببرم پاییز که

 اومد نذاشتی زیر بارون قدم بزنم و صدای خش خش برگ های زیر پام را بشنوم زمستون ٬ اون موقعی

 که داشت از اسمون برف می اومد برم زیر برف و انقدر برف بازی کنم تا سیرشم...

دلم برای سوز خورشید تابستون و  درختای بدون و برگ  پاییز و برف پاک زمستون تنگ میشه...

زمان بایست...!!!!

 

 

پ.ن:نویسنده ی این متن خودم بودم ولی خوشبختانه شامل حالم نمیشه(قشنگ بود؟ مثل همیشه

ایرادهاش را بگید)... ولی خدایی بیاید ببینیم حالا که داریم به این پایان میرسیم کارای عقب مونده مون

زیاده یا نه ؟...

پ.ن: دوستای گلم ایشالا سال خیلی خوبی را گذرونده باشید و سال خوب تری را بخواید

بگذرونید ایشالااگه تو عید میرید مسافرت خیلی شلوغ نباشه ... اگه میرید عید دیدنی عیدی

 زیاد بگیرید!  اگه میشینید خونه انقدر تلوزیون نبینیدکه چشاتون در بیاد !

در ضمن مشقای عیدتون نمونه برای سیزده به در و...

سر سال تحویل اگه یادون اومد یه دختره بود که اسمش ملیکابود و من یه وقتی رفتم تو وبلاگش

 برام دعا کنید ....

و دیگه ....

ممنون ازهمه ی شما که به وبلاگم اومدیدمخصوصاهمتون مثل سما ٬ مهدیه ٬ عاطفه که پیداش نیست ٬

مریم ٬ شقایق ٬ شکوفه ٬ حنانه ٬ سها ٬ هیمل ٬ نیکی ٬ دلخسته و دوستایی که نظر نمیدن و همچنین

              

             سال نو بر همتون مبارک...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 7:49 توسط ملیکا| |
 

 

میدای رسم اینجا چیست؟

هر کس فراموش کند چگونه پرنده شده و چه کسی او را پرنده افریده مجرم است و محکوم...

 

 

میدانی پرنده ای که در بند است گناه کار است؟

میدانی وقتی قلبش سیاه شد گناه کار شد ؟

میدانی وقتی رسم پرواز را فراموش کرد گرفتار شد؟

میدانی انقدر روی زمین مان تا پرواز برایش غیرممکن شد؟

...

 

ولی این بار این پرنده گناه کار نیست...

پرواز را فراموش نکرده...

فقط اسیر شده...اسیر یک نگاه مبهم...

نگاهی که او را از اوج گرفتن باز میدارد ...

نگاهی که پرنده را افسون میکند ٬ نگاهی که از او میخواهد نرود اخر میدانی صاحب نگاه گناه کار است و

محکوم به منع موقتی از پرواز ...

 

ولی هیچ کس بی گناهی این پرنده را باور نمیکنه ٬ همه میگویند هر کس بماند مجرم است ...

ولی من چه بگویم که راز پرنده را میدانم ...

او که خودش نماند و نگهش داشتند ...

همان نگاه او را از پرواز باز داشت...

 

 

صاحب نگاه دوباره پرواز را به یاد آورده و دیگر پرواز برایش ممنوع نیست ٬

حال پرنده از او میخواهد که نرود ٬ اخر مدتی پرنده بودن و معبودش را فراموش کرده ...

ولی او به بهانه ی دلتنگی برای پرواز رفت ...

                                                       او رفت بی وفا تر از بی وفا...

                           

.............................................................................................

پ.ن:اولین دست نوشته ام...نخندیدا...

خواهشا ایراد هاش را بگید تا بتونم از این به بعد بهتر بنویسم٬

مطمئن باشید ناراحت هم نمیشم

پ.ن:معلممون میگه خیلی زود تمام شده باید یه کم طولانی ترش کنم!

نظر شما چیه؟

 

منتظرم ایراد هاش را بگیدا .....

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:3 توسط ملیکا| |

 

 

غروب شد...

 

خورشید رفت ...

 

 افتابگردان به دنبال خورشید میگشت ...

 

ناگهان......

 

ستاره ای چشمک زد...

 

افتابگردان رویش را برگرداند...

 

 

 

.......گل ها هرگز خیانت نمی کنند........

 

 

...............................................................................................................

پ.ن:توی ادامه مطلب یه متن کوتاه انگلیسیه اگر خواستید بخونیدش...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 9:46 توسط ملیکا| |